مراسم شب تاسوعا محرم 89 - امامزاده علی اکبر چیذر - حاج محمود کریمی

موضوع: نرم افزار

زمان ارسال: 23 آذر، 1389 منبع: AsanDownload.com ادامه (محتوای اصلی)
مراسم شب تاسوعا محرم 89 - امامزاده علی اکبر چیذر - حاج محمود کریمی


بالاخره زنده ماندیم و توانستیم بازهم شب تاسوعا را ببینیم. شب عباس ، شب وفا ، شب مردانگی و ادب ، شب کسی که نامش تا ابد برای شیعه و سنی ، برای ارمنی و مسیحی و برای همه ادیان به عنوان یک جوانمرد باقی خواهد ماند. عباس (ع) کسی است که تا آخرین لحظه زندگی به واسطه ادبش حتی اباعبدالله الحسین (ع) را هم برادر خطاب نکرد. خداوند وعده داده در روز قیامت به عباس بال هایی می دهد که تمام اهل بهشت به آن بال ها قبطه خواهند خورد. درس مردانگی و وفا را باید از عباس فرا گرفت ؛ در روز عاشورا هم زمانی که عباس (ع) به فرات رسید وقتی دست در آب برد و بالا آورد به آب هشدار داد که حسین و خانواده اش تشنه هستند چطور من آب بنوشم در حالی که فرزند رسول خدا تشنه است ؛ نهایت ادب و وفاداری است که کمتر کسی می تواند این طور باشد. عباس نه تنها در زمان خود بلکه برای همیشه تاریخ باب الحوائج است ؛ همه برای گرفتن حاجات به اربابمان عباس (ع) توسل می کنند. امام زمان (عج) هم فرمود زمانی که می خواهید از عمویمان عباس (ع) حاجت بگیرید او را با جمله یا اباالغوث ادرکنی صدا کنید تا به حاجات خود برسید.
به یاد قطعه ای کوچک افتادم که می گفت :
سقایی که همیشه آب به دست تشنه ها میده ؛ امشب چی میشه که بیاد یه قطره آب به ما بده.

بابا مگر اربابت باب الحوائج نيست؟!
سلالة السادات جناب آقاي سيدعلي صفوي كاشاني، مداحل اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام از جناب آقاي هاروني نقل كرد كه گفتند:
يكي از عزيزان سقاي هيئتي كه در ايام محرم (عاشورا) دور مي‌زد و آب به دست بچه‌ها مي‌داد، نقل مي‌كند خدا يك پسر به من داد كه يازده سال فلج بود. يكي از شبها كه مقارن با شب تاسوعا بود وقتي مي‌خواستم از خانه بيرون بيايم، مشك آب روي دوشم بود؛ يكدفعه ديدم پسرم صدا زد: بابا كجا مي‌رودي؟ گفتم: عزيزم، امشب شب تاسوعاست و من در هيئت سمت سقايي دارم؛ بايد بروم آب به دست هيئتيها بدهم. گفت: بابا، در اين مدت عمري كه از خدا گرفتم، يك بار مرا با خودت به هيئت نبرده‌اي. بابا، مگر اربابت باب الحوائج نيست؟ مرا با خودت امشب بين هيئتيها ببر و شفاي مرا از خدا بخواه و شفاي مرا از اربابت بگيرد.
مي‌گويد: خيلي پريشان شدم. مشك آب را روي يك دوشم، و عزيز فلجم را هم روي دوش ديگرم گذاشتم و از خانه بيرون آمدم. زماني كه هيئت مي‌خواست حركت كند، جلوي هيئت ايستادم و گفتم هيئتها بايستيد! امشب پسرم جمله‌اي را به من گفته كه دلم را سوزانده است اگر امشب اربابم بچه‌ام را شفا داد كه داد، والا فردا مي‌آيم وسط هيئتها اين مشك آب را پاره مي‌كنم و سمت سقايي حضرت ابالفضل العباس عليه السلام را كنار مي‌گذارم اين را گفتم و هيئت حركت كرد.
نيمه‌هاي شب بود هيئت عزاداريشان تمام شد، ديدم خبري نشد. پريشان و منقلب بودم، گفتم: خدايا، اين چه حرفي بود كه من زدم؟ شايد خودشان دوست دارند بچه‌ام را به اين حال ببينم، شايد مصلحت خدا بر اين است. با خود گفتم: ديگر حرفي است كه زده‌ام، اگر عملي نشد فردا مشك را پاره مي‌كنم. آمدم منزل وارد حجره شديم و نشستيم. هم من گريه مي‌كردم و هم پسرم گريه مي‌كرد.
 مي‌گويد: گريه بسيار كردم، يكدفعه پسرم صدا زد : بابا، بس از ديگر، بلند شو بابا! بابا، اگر دلت را سوزاندم من را ببخش بابا! بابا، هر چه رضاي خدا باشد من هم راضيم!
من از حجره بلند شده، بيرون آمدم و رفتم اتاق بقلي نشستم. ولي مگر آرام داشتم؟! مستمرا گريه مي‌كردم تا اينكه خواب چشمان من را فرا گرفت در آن هنگام ناگهان شنيدم كه پسرم مرا صدا مي‌زند و مي‌گويد: بابا، بيا اربابت كمكم كرد. بابا، بيا اربابت مرا شفا داد. بابا.آمدم در را باز كردم، ديدم پسرم با پاي خودش آمده است. گفتم : عزيزم، چه شد؟! صدا زد: بابا، وقتي تو از اتاق بيرون رفتي، داشتم گريه ميكردم كه يك دفعه اتاق روشن شد ديدم يك نفر كنار من ايستاده به من مي‌گويد بلند شود! گفتم : نمي‌توانم برخيزم. گفت: يك بار بگو يا اباالفضل و بلند شو! بابا، يك بار گفتم يا اباالفضل و بلند شدم،‌ بابا. بابا، ببين اربابت نااميدم نكرد و شفايم داد! ناقل داستان مي‌گويد: پسرم را بلند كرده، به دوش گرفتم و از خانه بيرون آمدم، در حاليكه با صداي بلند مي‌گفتم : اي هيئتها بياييد ببينيد عباس عليه السلام بي‌وفا نيست، بچه‌ام را شفا داد!
به نقل از سایت تبیان

مطالب مرتبط:

Reverse Aging in Malaysia

If you wish to bring back the healthy and refreshing years of your life, Life Care Diagnostic Medical Centre recommends the age-reverse procedure practiced in one of world’s most advanced clinic.